X
تبلیغات
مانا هنر

ای وای مادرم

آهسته باز از بغل پله ها گذشت
در فکر آش و سبزی بیمار خویش بود
امّا گرفته دور و برش هاله ای سیاه
او مرده است و باز پرستار حال ماست
در زندگیّ ما همه جا وول می خورد
هر کُنج خانه صحنه ای از داستان اوست
در ختم خویش هم به سر کار خویش بود
بیچاره مادرم

***

هر روز می گذشت از این زیر پله ها
آهسته تا بهم نزند خواب ناز ما
امروز هم گذشت
در باز و بسته شد
با پشت خم از این بغل کوچه می رود
چادر نماز فلفلی انداخته به سر
کفش چروک خورده و جوراب وصله دار
او فکر بچه هاست
هر جا شده هویج هم امروز می خرد
بیچاره پیرزن همه برف است کوچه ها

***

او مُرد ودر کنار پدر زیر خاک رفت
اقوامش آمدند پی سر سلامتی
یک ختم هم گرفته شد و پُر بَدَک نبود
بسیار تسلیت که به ما عرضه داشتند
لطف شما زیاد
اما ندای قلب به گوشم همیشه گفت:
این حرف ها برای تو مادر نمی شود.

***

او پنج سال کرد پرستاری مریض
در اشک و خون نشست و پسر را نجات داد
اما پسرچه کرد برای تو؟ هیچ، هیچ
تنها مریضخانه، به امّید دیگران
یک روز هم خبر: که بیا او تمام کرد.
در راه قُم به هر چه گذشتم عبوس بود
پیچید کوه و فحش به من داد و دور شد
صحرا همه خطوطِ کج و کوله و سیاه
طومار سرنوشت و خبرهای سهمگین
دریاچه هم به حال من از دور می گریست
تنها طواف دور ضریح و یکی نماز
یک اشک هم به سوره ی یاسین من چکید
مادر به خاک رفت.

***

این هم پسر، که بدرقه اش می کند به گور
یک قطره اشک مُزد همه ی زجرهای او
اما خلاص می شود از سرنوشت من
مادر بخواب، خوش
منزل مبارکت.

***

آینده بود و قصه ی بی مادریّ من
نا گاه ضجه ای که به هم زد سکوت مرگ
من می دویدم از وسط قبرها برون
او بود و سر به ناله برآورده از مغاک
خود را به ضعف از پی من باز می کشید
دیوانه و رمیده، دویدم به ایستگاه
خود را بهم فشرده خزیدم میان جمع
ترسان ز پشت شیشه ی در آخرین نگاه
باز آن سفیدپوش و همان کوشش و تلاش
چشمان نیمه باز:
از من جدا مشو.

***

می آمدم و کله ی من گیج و منگ بود
انگار جیوه در دل من آب می کنند
پیچیده صحنه های زمین و زمان به هم
خاموش و خوفناک همه می گریختند
می گشت آسمان که بکوبد به مغز من
دنیا به پیش چشم گنهکار من سیاه
وز هر شکاف و رخنه ی ماشین غریو باد
یک ناله ی ضعیف هم از پی دوان دوان
می آمد و به مغز من آهسته می خلید:
تنها شدی پسر.

***

باز آمدم به خانه، چه حالی! نگفتنی
دیدم نشسته مثل همیشه کنار حوض
پیراهن پلید مرا باز شسته بود
انگار خنده کرد ولی دل شکسته بود:
بردی مرا به خاک سپردی و آمدی؟
تنها نمی گذارمت ای بینوا پسر
می خواستم به خنده درآیم به اشتباه
اما خیال بود
ای وای مادرم...

این غم نامه را شهریار در از دست دادن مادرش سروده است روحشان شاد

 
+ نوشته شده توسط علی اصغر در سه شنبه بیست و یکم دی 1389 و ساعت 8:31 قبل از ظهر |
در بیابانی دور
که نروید جز خار
که نتوفد جز باد
که نخیزد جز مرگ
که نجنبد نفسی از نفسی
خفته در خاک کسی

زیر یک سنگ کبود
در دل خاک سیاه
میدرخشد دو نگاه
که بناکامی ازین محنت گاه
کرده افسانه هستی کوتاه

باز می خندد مهر
باز می تابد ماه
باز هم قافله سالار وجود
سوی صحرای عدم پوید راه
با دلی خسته و غمگین -همه سال-
دور ازین جوش و خروش
میروم جانب آن دشت خموش
تا دهم بوسه بر آن سنگ کبود
تا کشم چهره بر آن خاک سیاه

وندر این راه دراز
میچکد بر رخ من اشک نیاز
میدود در رگ من زهر ملال

منم امروز و همان و راه دراز
منم اکنون و همان دشت خموش
من و آن زهر ملال
من و آن اشک نیاز

بینم از دور،در آن خلوت سرد
-در دیاری که نجنبد نفسی از نفسی-
ایستادست کسی!

"روح آواره کیست؟
پای آن سنگ کبود
که در آن تنگ غروب
پر زنان آمده از ابر فرود؟"

می تپد سینه ام از وحشت مرگ
می رمد روحم از آن سایه دور
می شکافد دلم از زهر سکوت!

مانده ام خیره براه
نه مرا پای گریز
نه مرا تاب نگاه!


شرمگین میشوم از وحشت بیهوده خویش
سرو نازی است که شادابتر از صبح بهار
قد برافراشته از سینه دشت
سر خوش از باده تنهائی خویش!

"شاید این شاهد غمگین غروب
چشم در راه من است؟
شاید این بندی صحرای عدم
با منش یک سخن است؟"

من،در اندیشه که :این سرو بلند
وینهمه تازگی و شادابی
در بیابانی دور
که نروید جز خار
که نتوفد جز باد
که نخیزد جز مرگ
که نجنبد نفسی از نفسی...

غرق در ظلمت این راز شگفتم ناگاه:
خنده ای میرسد از سنگ بگوش!
سایه ای میشود از سرو جدا!
در گذرگاه غروب
در غم آویز افق
لحظه ای چند بهم می نگریم
سایه میخندد و میبینم : وای...
مادرم میخندد!...

"مادر ،ای مادر خوب
این چه روحی است عظیم؟
وین چه عشقی است بزرگ؟
که پس از مرگ نگیری آرام؟

تن بیجان تو،در سینه خاک
به نهالی که در این غمکده تنها ماندست
باز جان میبخشد!
قطره خونی که بجا مانده در آن پیکر سرد
سرو را تاب و توان می بخشد!

شب،هم آغوش سکوت
میرسد نرم ز راه
من از آن دشت خموش
باز رو کرده باین شهر پر از جوش و خروش
میروم خوش به سبکبالی باد
همه ذرات وجودم آزاد
همه ذرات وجودم فریاد

فریدون مشیری
+ نوشته شده توسط علی اصغر در جمعه هفدهم دی 1389 و ساعت 5:37 بعد از ظهر |
دير، خيلی دير آمديد


پس آن همه سال و ماه
که غمگين‌ترين درياها
بر ديدگانِ ما گواهی می‌دادند،
شما کجا بوديد؟!
شما يکبار هم نيامديد، نگفتيد، نپرسيديد
از پیِ آن همه بادِ بَدآيند
چه بر خوابِ‌ انار و پروانه رفته است!
حالا که آب‌ها همه از چشمِ‌ آسياب افتاده است
از چه اين همه حيران
به صحبتِ سنگ و صبوریِ گندم می‌نگريد؟!
ما در طولِ تمامِ‌ اين بی‌ترانه‌خواندن‌ها
رَد به رَد از پی اميد و آينه آمديم،
آمديم و باز می‌دانستيم
که از شدتِ شکستن،
پَرِ بالِ هيچ کبوتری ديگر
از چاهِ سَربسته نخواهد آمد.

سربسته بگويمت
حالا اين ديدگانِ ماست
که بر غمگين‌ترين درياها گواهی می‌دهند،
گواهی می‌دهند
که هنوز هم اينجا انارستانی هست
باغی بزرگ، پسينی پنهان وُ
پروانه‌هايی عجيب
که در پس آستينِ آينه پنهانند.

سید علی صالحی

+ نوشته شده توسط علی اصغر در جمعه بیست و نهم مرداد 1389 و ساعت 11:41 قبل از ظهر |
شخصیت «سیاه» یکی از شخصیت های نمایشنامه های شادی آور قدیمی ایرانی است. مطمئنا سیاه از بازمانده‌های اقوام تیره رنگ ماقبل آریایی نیست.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط علی اصغر در دوشنبه چهاردهم تیر 1389 و ساعت 8:58 قبل از ظهر |
نه این دل به آن دل
 این سنگ به آن سنگ گفت
من این شقایق کوچک را دارم تو چه داری ؟
 آن سنگ گفت : گنج
آن سنگ گفت
 من بذر آن شقایق را دارم که تو علم اش کرده ای به لاف
من هیزم تر جهنم فردا
این سنگ گفت : گنج یعنی چه هیزم یعنی چه ؟
 این سنگ گفت : اگر هیچ نداشتن گنج است
این کوه و سنگسارش دفینه ی دارا و دقیانوس
 اما ترا از این همه هیچ پنهان ای برهنه پیرهنی کو ؟
 این سنگ گفت : من شقایق سرخی دارم که چشم آسمان را
 نگران کرده است
گفتی نگران تو ؟
آن سنگ گفت : نه
این آسمان نگران شمع حقیر تو نیست
شمعی
بالای گور فقیری که تویی
این آسمان نگران آتشفشان نهان من است
آتشفانی که اگر براید جهان را چراغانی خواهد کرد
چراغانی یا انفجار ؟
این سنگ به آن سنگ گفت : چراغانی که اگر که اگر براید جهان را تاریک خواهد کرد ؟
پس
 ای کاش گنج بمانی تا ... هرگز
اگر که هیچ نداشتن
گنجی است که اگر
 ای کاش
 گنجور جاودانه بمانی تا ... هرگز
این دل به آن دل این سنگ به آن سنگ گفت
من پس گرفتم حرفم را تو گنج بمان همچنان
 تو گنج بذر شقایق بمان نه آتشفشان
تا سنگ گور خویش بمانم من هم
با این چراغ کوچک بالای تربتم
و این چراغ های کوچک گورستان بهار
بی بیم انفجار منوچهر آتشی

 

 

بیراهه زند خنده به گامی که نه با خویش
 با نقش اطاعت که به هر بوته نشاند
 خویش دگرش باز دگر سوی بخواند
این چهره که با جلوه هر سنگ شود دور
 در جلد کدامین تن بی جان شود آرام ؟
 با من به گریز است
 و نه پیدایش مقصود
 با من به عتاب است و نه پیدایش پیغام
تنها نه بر این جاده زند نقش
در بیراهه های خوابم بندد تصویر
در رویا های پنهانم دائم پیدا
در صافی های آب و ایینه زنجیر
از اوج نگاهش پیوسته در من
 خورشیدی شب ها بر فکرم تابیده ست
 و ز پرواز گامش پیوسته با من
 آژنگ ایامی خاکسترگون
 بر سیمای بخت پیرم خوابیده ست
گامی که نه با خویش ز هر خنده بیراه
عصیان طلبد دست برون آرد از درد
 تا جلد تهی پر کند از جلوه تصویر
 تا فاصله را نوشد با یک جست
 اما عطش فاصله دیگر را
 می ریزد در پیش چشمش تصویر
از چهره برخیزد بانگی ویران
 در بیراهه می پیچد چون دودی تار
اومی بیند خود را با صوتی در اعماق
او می بیند خود را با بانگی طعن آزار
برمی دارد فریاد اما فریادی نه
 بردارد آواز اما حلقومش خالیست
در خالی های آوازش گوید : برگرد
بانگی گم بر لبهایش سکن : ای من ! ایست
از چهره اما بانگی ویران باز
 در بیراهه پیچد چون دودی تار
 از سویی پاسخ اید : بگریزم بگذار
وز سویی دیگر باز این تکرار بگذار
بگذار که در خلوت تاریکی شب ها
 آواره چو سگ بر لب یک جوی بمیرم
 چون اختر لرزنده سحر رنگ ببازم
باز از دل یک شام سیه زنگ بگیرم
بگذار چو موجی که ز طوفا ن خبر آرد
 آشفته سر خویش به هر سنگ بکوبم
پر گیرم و از پهنه پروا بگریزم
 تا شیشه هر نام به هر ننگ بکوبم
 یا عریانم بگذار از رنگ و از پرده
تن را بی من کن من را بیگانه با خویت
یا افشان شو بر خاکی که افشاندت چون سرو
 خاکستر شو تا چون شعله گردم گیسویت
هر بوته اطاعت برد از گام
گامی که نه با خویش
گامی که فرو در گل تردید

یدالله رویایی

+ نوشته شده توسط علی اصغر در چهارشنبه هجدهم آذر 1388 و ساعت 0:24 قبل از ظهر |

اينك موج سنگين گذرزمان است كه در من مي گذرد.

اينك موج سنگين زمان است كه چون جوبار آهن در من مي گذرد.

اينك موج سنگين زمان است كه چو نان دريائي از پولاد و سنگ در من مي گذرد.

***

در گذر گاه نسيم سرودي ديگرگونه آغاز كرده ام.

در گذرگاه باران سرودي ديگرگونه آغاز كرده ام.

در گذر گاه سايه سرودي ديگرگونه آغاز كرده ام.

 

نيلوفر و باران در تو بود

خنجر و فريادي در من.

فواره و رؤيا در تو بود

تالاب و سياهي در من.

 

در گذرگاهت سرودي دگر گونه آغاز كردم.

***

من برگ را سرودي كردم

سر سبز تر ز بيشه

 

من موج را سرودي كردم

پرنبض تر ز انسان

 

من عشق را سرودي كردم

پر طبل تر زمرگ.

 

سر سبز تر ز جنگل

من برگ را سرودي كردم

 

پرتپش تر از دل دريا

من موج را سرودي كردم

 

پر طبل تر از حيات

من مرگ را

سرودي كردم.

*****

احمد شاملو

+ نوشته شده توسط علی اصغر در دوشنبه شانزدهم آذر 1388 و ساعت 7:45 قبل از ظهر |

گلهای پر پر فریاد

 شبی که پرشده بودم زغصه های غریب
به بال جان سفری تا گذشته ها کردم
چراغ دیده برافروختم به شعله اشک
دل گداخته را جام جان نما کردم
هزار پله فرا رفتم از حصار زمان
 هزار پنجره بر عمر رفته وا کردم
به شهر خاطره ها چون مسافران غریب
 گرفتم از همه کس دامن و رها کردم
 هزار آرزوی ناشکفته سوخته را
دوباره یافتم و شرح ماجرا کردم
هزار یاد گریزنده در سیاهی را
دویدم از پی و افتادم و صدا کردم
هزار بار عزیزان رفته را از دور
سلام و بوسه فرستادم و صفا کردم
چه های های غریبانه که سردادم
 چه ناله ها که ز جان وجگر جدا کردم
یکی از آن همه یاران رفته بازنگشت
گره به باد زدم قصه با هوا کردم
طنین گمشده ای بود در هیاهوی باد
به دست مننرسیده آنچه دست و پا کردم
 دریغ از آنهمه گلهای پرپر فریاد
 که گوشواره گوش کر قضا کردم
همین نصیبم ازین رهگذر که در همه حال
 ترا که جان مرا سوختی دعا کردم

فریدون مشیری

+ نوشته شده توسط علی اصغر در شنبه هفتم آذر 1388 و ساعت 6:48 بعد از ظهر |
استادى از شاگردانش پرسيد: چرا ما وقتى عصبانى هستيم داد مي‌زنيم؟ چرا مردم هنگامى که خشمگين هستند صدايشان را بلند مي‌کنند و سر هم داد مي‌کشند؟


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط علی اصغر در شنبه دوم آبان 1388 و ساعت 5:42 بعد از ظهر |
در آخرين روز ترم پاياني دانشگاه ، استاد به زحمت جعبه سنگيني را داخل كلاس درس آورد . وقتي كه كلاس رسميت پيدا كرد استاد يك ليوان بزرگ شيشه اي از جعبه بيرون آورد و روي ميز گذاشت . سپس چند قلوه سنگ از درون جعبه برداشت و آنها را داخل ليوان انداخت . آنگاه از دانشجويان كه با تعجب به او نگاه مي كردند ، پرسيد :
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط علی اصغر در سه شنبه بیست و یکم مهر 1388 و ساعت 4:10 بعد از ظهر |
زیباترین قلب...
روزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب را درتمام آن منطقه دارد.

جمعيت زياد جمع شدند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشه‌اي بر آن وارد نشده بود و همه تصديق كردند كه قلب او به راستی زيباترين قلبي است كه تاكنون ديده‌اند. مرد جوان با كمال افتخار با صدايي بلند به تعريف قلب خود پرداخت.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط علی اصغر در یکشنبه پنجم مهر 1388 و ساعت 11:13 بعد از ظهر |

در روز اول سال تحصيلى، خانم تامپسون معلّم کلاس پنجم دبستان وارد کلاس شد و پس از صحبت هاى اوليه، مطابق معمول به دانش آموزان گفت که همه آن ها را به يک اندازه دوست دارد و فرقى بين آنها قائل نيست.....


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط علی اصغر در جمعه سوم مهر 1388 و ساعت 9:13 بعد از ظهر |

روزي مرد کوري روي پله‌هاي ساختماني نشسته و کلاه و تابلويي را در کنار پايش قرار داده بود روي تابلو نوشته شده بود: من کور هستم لطفا کمک کنيد. روزنامه نگارخلاقي از کنار او مي گذشت، نگاهي به او انداخت. فقط چند سکه در داخل کلاه بود. او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اينکه


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط علی اصغر در چهارشنبه یکم مهر 1388 و ساعت 10:15 قبل از ظهر |
 تکرار آینه ها

             تنها غربتم را

                                  اضافه میکند

                آن شب که با باد

                                    میرقصیدم

   تمام تنم

           روبه خورشید بود

                                اما گرم نشد


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط علی اصغر در جمعه بیستم شهریور 1388 و ساعت 10:53 قبل از ظهر |

به شکوفه‌ها، به باران، برسان سلام ما را

شفیعی کدکنی، از ایران رفت

دكتر محمدرضا شفيعی کدکنی، استاد بارز و متبحر و محقق ارزشمند و صاحب نظر در نقد شعر و ادب فارسی که خود در شعر و شاعری جایگاهی برجسته دارد، برای همیشه از ایران سفر کرد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط علی اصغر در یکشنبه هشتم شهریور 1388 و ساعت 5:32 بعد از ظهر |

و اما اگر نوشتيد ، بنگريد به صفحه كاغذتان ، به كلمات رو ي آن و احساس .....


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط علی اصغر در شنبه هفتم شهریور 1388 و ساعت 11:54 بعد از ظهر |
آری ما همه می توانیم و خواهیم نوشت.....
ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط علی اصغر در شنبه هفتم شهریور 1388 و ساعت 7:29 قبل از ظهر |
 آيا ميدانيد ما همه نمايشنامه نويس هستيم؟ آيا ميدانيد براي نوشتن ......
+ نوشته شده توسط علی اصغر در چهارشنبه چهارم شهریور 1388 و ساعت 10:5 قبل از ظهر |

در اين‌جا چار زندان است
به هر زندان دوچندان نقب، در هر نقب چندين حجره، در هر حجره
چندين مرد در زنجير...


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط علی اصغر در جمعه بیست و نهم آذر 1387 و ساعت 7:49 بعد از ظهر |
آهسته باز از بغل پله ها گذشت
در فکر آش و سبزي بيمار خويش بود
اما گرفته دور و برش هاله ئي سياه

ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط علی اصغر در چهارشنبه بیستم آذر 1387 و ساعت 10:56 بعد از ظهر |

●  فمینیسم ( Feminisme)

فمینیسم جنبشی فکری است که بر مبارزه برای برابری حقوق زن ومرد متمرکز گردیده است. جریان فمینیستی جریانی وبژه ی سده ی ١۹ در غرب بوده است که اکنون نیز ادامه دارد و اغلب دارای گرایشات افراطی است. ژرژسان (George Sand ) نویسنده ی زن فرانسوی با نام اصلی آماندین دودوا  از بنیادگذاران آن است. MLF (جنبش آزادی زنان) ازمشهورترین سازمان های این نهضت در اروپا است.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط علی اصغر در جمعه هشتم آذر 1387 و ساعت 8:25 قبل از ظهر |

● رومانتیسم ( Romantisme ) تخیل گرایی پر احساس

واژه ی رمانتیسم از ریشه ی Romanus می‌آید یعنی "رومی" یا "رومیات" که البته چیزی از مضمون واژه را روشن نمی‌کند. رمانتیسم یک اسلوب هنری است که در آن رابطه ی هنرمند با پدیده‌های توصیف شده به شکلی چشمگیر و عیان بیان می‌گردد و این امر به اثر هنری نوعی هیجان و اعتلا و سمت‌گیری عاطفی شدید می بخشد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط علی اصغر در جمعه هشتم آذر 1387 و ساعت 8:24 قبل از ظهر |

● ایلومینیسم (Illuminisme )

جریانی فکری، فلسفی و مذهبی است که شناخت خدا را تنها از طریق الهام بر دل و تماس مستقیم با او امکان پذیر می داند. کانت (Kant) بالزاک (Balzac) بودلر (Baudelaire ) و نروال (Nerval ) تحت تاثیر  این مکتب قرار داشتند. این جنبش در قرن ١۸ میلادی از مهم ترین جنبش های فکری بوده است.

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط علی اصغر در جمعه هشتم آذر 1387 و ساعت 8:21 قبل از ظهر |

● استوئیسیسم (Stoïcisme)

نظریه ی فلسفی گروهی از اندیشمندان یونانی در سده های ٣ و ۴ پیش از میلاد است که بنیادگذار آن زنون zenon بوده است. برای طرفداران این مکتب خوشبختی در تقوا نهفته است و باید از جذابیت ها و علاقه ها پرهیز کرد. نام دار ترین معرفان این شیوه ی تفکر    Marc Aurele,Sénèqueو Epictète   هستند.

Epictète  می گفت: « تحمل کن و خودداری کن ».

 

● اکسپرسیونیسم (Expressionisme)

اکسپرسیونیسم از مکاتبی است که در دوران جنگ جهانی اول شکل گرفت. این مکتب از راه نقاشی تحت تأثير  ونسان ونگوک، در فرانسه و آلمان ایجاد گردید و سپس به ادبیات وارد شد و نخست بر نمایش نامه نویسی در آلمان تأثیر گذاشت. اکسپرسیونیست ها می کوشیدند احساس ها و حالت های درونی خود را با آزادی تمام بیان کنند. از پیشگامان این مکتب، آوگوست استریندبرگ سوئدی، گئورگ کایزر و برتولت برشت آلمانی بودند.

آثار برخی از این نویسندگان گاه به کابوس شباهت دارد و بیانگر آشفتگی های درونی انسان است. فرانتس کافکا، نویسنده مشهور چک، از اکسپرسیونیست هایی بود که رمان و داستان های کوتاهی نیز به زبان آلمانی نوشت.

این شیوه ی هنری گویای حالات ذهنی هنرمند است و عواطف و احساسات درونی او را می نمایاند. بسیاری از هنرمندان این جنبش با تحریف و کژنمایی و اغراق آمیز کردن مضامین و موضوعات، به کمک رنگ های تند و زننده ،اوج هیجانات و احساسات ذهنی خود را بیان می کنند و با این کار قصد نمایش واپس گرایی و به بن بست رسیدن انسان مدرن را دارند.

هنرمندان برجسته ی این مکتب از جمله  امیل نولده ، ادوارد مونش ، ماکس بکمان ، فرانسیس بیکن ، کته کل ویتس ، ژرژ روئو ، اگون شیله ، اسکارکو کوشکا ، لودویک کریشنر ، جیمز آنسور ، ریورا ، اگوست ماک ، فرانتس ماک و واسیلی کاندینسکی هستند

 

● اگزیستانسیالیسم (Existentialisme ) هستی گرایی

اصطلاح اگزیستانسیالیسم از مشتقات واژه‌ی فرانسوی existentiel و واژه‌ی انگلیسی Existential به معنی "وجودی" است، و خود به معنای "اصالت وجود" یا "تقدم وجود" است. اساس فلسفه‌ی اگزیستانسیالیسم که در نیمه‌ی نخست سده ی بیستم پدید آمد، بر این باور استوار است که هستی موجودات دو جنبه دارد: ذات (essence) یا ماهیت، و وجود (existence) . انسان تا وقتی با رفتار و عملکرد خود به ماهیتی فردی یا وجود مشخص دست نیافته، فقط دارای ماهیتی کلی یا ذات است. در این صورت تنها در مرحله‌ی موجودی که در اموری انتزاعی و کلی با سایر هم‌جنسان خود مشترک است، باقی می‌ماند، اما وقتی این موجود به سبب خودآگاهی بر ماهیت خود تأثیر می‌نهد و وجهه‌ای مشخص و معین پیدا می‌کند، به مرحله‌ی وجود می‌رسد.

پرسش اساسی فلسفه‌ی اگزیستانسیالیسم آن است که کدامیک از این دو جنبه‌ بر دیگری مقدم است: ماهیت یا وجود؟
پاسخی که فلسفه تا سده ی ١٩ به این پرسش می‌داد بر تقدم ماهیت تأکید داشته است. اما فلسفه‌ی اگزیستانسیالیسم وارونه ی آن معتقد به تقدم وجود بر ماهیت است.
علت روی آوردن اگزیستانسیالیسم به ادبیات را نیز باید در تمایل این فیلسوفان در دوری از امور انتزاعی و گرایش به امور ملموس و محسوس جست‌وجو کرد.
اگزیستانسیالیسم نوعی سیستم فکری است که بر پایه ی آزادی انسان بنا شده است. باور اصلی اگزیستانسیالیسم همان گونه که گفته شد  "تقدم وجود بر ماهیت" است. یعنی طبیعت واقعی هر کس پیش از آن که او به وجود بیاید وجود نداشته است و این وجود او است که در جریان کارهایی که انجام می دهد ماهیت او را نشان می دهد
اگزیستانسیالیسم نقطه ی مقابل جبر گرایی است. در جبر گرایی انسان به عنوان فردی که دارای سرنوشت محتوم و تعیین شده ای است شناخته می شود، ولی در اگزیستانسیالیسم که سارتر مشهورترین معرف آنست این انسان است که در موقعیت ها و در دو راهی های زندگی اش تصمیم می گیرد که چه راهی را انتخاب کند. او در این انتخاب آزاد است و نباید از سنت ها و رسوم پیروی کند. سارتر به همین دلیل نیز از پذیرش جایزه ی نوبل در ادبیات خودداری کرد.

 

● امپرسیونیسم (Impressionnisme )

نهضتی فکری است که نقاشی را در یک چهارم پایانی سده ی  ١۹ میلادی دگرگون ساخت. امپرسیونیست ها در پی ثبت واقعیت گذرا بودند و به باور آنان موضوعات ساده به تر به آنان اجازه می دهد تا به آن چه که احساس می کنند بپردازند. این جنبش، نخستین جنبش فراگیر در هنر نو به شمار می آید و در فرانسه توسط ادوارد مانه و کلود مونه پدید آمد. نام این جنبش از تابلوي «امپرسیون ، طلوع آفتاب» کلود مونه گرفته شده است. بررسی نور و رنگ و کیفیات طبیعی آن و ایجاد یک دیدگاه علمی در هنر، از مسایل مطرح در این مکتب است. هنرمندان امپرسیونیست از ارائه ی اشکال با خطوط واضح سرباز می زدند و به نور با نگاهی علمی مي نگریستند. آنان  مثلن به جای قراردادن رنگ سبز ، رنگ های زرد و آبی را در کنار یکدیگر قرار می دادند. استفاده از تضاد رنگ های مکمل و حذف رنگ های سیاه و خاکستری از پرده ، از اصولی است که دراین مکتب مورد توجه قرار دارد.

از هنرمندان برجسته ی این سبک می توان از ادوارد مانه ، کلود مونه ، آنود سیسلی ، آگوست رنوار، کامی پیسارو ، ژرژ سورا ، ادگاردگا ، پل سینیاک، اگوست رودن و نقاش انگلیسی تورنر (Turner ) نام برد.

پست امپرسیونیسم :

این مکتب جنبشی شاخه شده از امپرسيونيسم توسط " پل سزان " است که در آن مضامین و موضوعات به صورت ناب هندسی و احجام افلاطونی نمایش داده می شود. سزان در این جنبش برای نمایش عمق ، از تضاد رنگ های سرد و گرم (مدولاسیون رنگی)بهره می گرفت. استحکام در ساختار ترکیب بندی، صراحت شکل و فرم ، تأكيد بر بیان درونی به یاری رنگ و شکل، از ویژگی های این مکتب هنری است.   

هنرمندان برجسته ی این مکتب نیز پل سزان ، ونسان ونگوگ و پل گوگن هستند

 

● او مانیسم (Humanisme )

این مکتب از دید تاریخی جنبش و نهضت فکری ویژه ی سده ی ١۶ میلادی است. ویژگی این جنبش تمجید از دوران گذشته و تمایل به شکوفایی کامل انسان است. اومانیسم بزرگ ترین تفکر عقیدتی دوران رنسانس است و اومانیست ها در آن دوره به مطالعه ی متون اصلی و ترجمه و ویرایش آثار قدیم یونانی و لاتین می پرداختند.
از دید فلسفی هر تفکری که به انسان عالی ترین ارزش را بدهد او مانیسم گفته می شود. بنابراین نویسندگانی که در آثارشان از عقیده ی والای انسان و حفظ حقوق او و لزوم شکوفایی او سخن گفته اند اومانیست هستند.


● اونانيمیسم (Unanimisme)

شاعر و نويسنده ی نام دار فرانسوي « ژول رومن » به ياري « ژرژ شنوير» پايه و بنیاد این مکتب را گذاشته است.
اونانيميست ها بر این باورند که :
در وجود هريک از ما دو نوع افکار و احساسات هست. نخست افکار و احساساتی که ويژه ی خود ما است و ديگري افکار و احساساتی که اجتماع ما و گروه هاي بشري گرداگرد ما (مانند خانواده، هم کاران، هم کيشان و مردم) به ما تلقين کرده اند.
مکاتب گذشته معتقد بودند که فرد براي رسیدن به آخرين درجه تکامل بايد شخصيت انفرادي خود را پرورش دهد و از دخالت دادن و تأثير پذیری از دنياي خارج خودداری کند، اما اونانيميسم با الهام از اندیشه های فلسفي اگوست کنت وارونه ی آن را بيان مي کند و اجتماع را منشاء تکامل و نبوغ و شکفتگي نيروهاي فردي مي داند.

 

● ایده آلیسم (Idealisme) پندار گرایی، آرمان گرایی
این مکتب فکری بر این باور است که واقعیت تنها به عنوان وجود روحی محض وجود دارد و جسم چیزی جز شکل تظاهر این وجود نیست. ایده آلیست ها همه ی موجودات و آن چه را که انسان در جهان درک می کند، نه عینی بلکه تصورات ذهنی و وابسته به ذهن انسان می دانند و معتقدند که اگر من که همه چیز را ادراک می کنم نباشم، دیگر نمی توان گفت که چیزی هست .

مکتب های ایده آلیستی به طور کلی بر دو نوع عمده بوده اند:

ایده آلیسم عینی و ایده آلیسم ذهنی:

ایده آلیست های عینی مانند افلاطون فیلسوف نام دار یونان باستان ( ٣۴۷ - ۴۲۷ ) پیش از میلاد و هگل اندیشمند بزرگ آلمانی (١۸٣١ - ١۷۷۰) میلادی بر خلاف ماتریالیست ها که جهان واقعی را عینی می دانند، بر این باورند که تنها شعور به شکل کلی و خالص آن وجود عینی و خارجی دارد. یعمی جهان واقعی نتیجه ی تکامل عقل محض یا خرد مطلق و یا انعکاس آن است که در سیری نزولی از گوهر خود بدر آمده و به جهان مادی بدل شده است. یعنی مبدا نخست ایده بوده است که سپس دوباره سیر صعودی را آغاز می کند و به خود باز می گردد.

ایده آلیست های ذهنی مانند برکلی فیلسوف مشهور انگلیسی (١۷۵٣-  ١۶۸۵) میلادی اصلن منکر وجود جهان عینی و ماده ی خارج از ذهن بشر هستند و بر این باورند که تنها فرد ( یعنی شخص متفکر)، شعور و ذهن او وجود خارجی دارند. یعنی اشیا فقط در حدود و تا آن جا که توسط فرد حس می شوند وجود دارند و جهان تنها در آگاهی ، محسوسات و ذهن بشز وجود دارد.

سبک ایده آلیسم در ادبیات و هنر عبارت است از سبک متکی به تخیلات شاعرانه ی گوینده یا نویسنده و پیروان این مکتب در همه ی عرصه های هنری، سیاسی و یا اقتصادی به دنبال کمال مطلوب هستند

+ نوشته شده توسط علی اصغر در جمعه هشتم آذر 1387 و ساعت 8:19 قبل از ظهر |

مکتب های ادبی و هنری

 

 

● آنیمیسم (Animisme) جان گرایی

آنیمیسم در ادبیات حالتی را بیان می کند که در آن گویی اشیا جان و شعور دارند. آنیمیسم از واژه ی لاتین “anima” گرفته شده است که به معنی روح است و  آنیمیسم  گرایش به روح دادن به اشیاء و طبیعت ست.
آنیمیسم به عنوان مثال در اثر "میلی یا خاک زادگاه" (Milly ou la terre natale) نوشته ی لامارتین و یا دراثر "دهان تاریکی" ( La bouche d'ombre) نوشته ی ویکتور هوگو و "اشعار طلایی" (Vers dores) نوشته ی نروال به چشم می خورد.

 

 

آنيميسم (Animism) يك نوع پنداشت و شيوه اعتقادي عميق است كه در بسياري از مناطق قاره آفريقا رواج داشته است. از لحاظ واژه شناسي Animism به معناي جان و روان است. آنيميسم به معناي روح پرستي، روح پنداري، اعتقاد به ارواج و جان گرايي در فارسي به كار رفته است.

در مورد آنيميسم  بحث هاي فراواني وجود دارد. اين آيين در تحولات و تطورات زماني شكل هاي متعدد و متنوعي پيدا كرده است. در تفكر انسان هاي بدوي، خيال پردازي و احساسات عاطفي بر عقلانيت برتري دارد. بر همين مبنا همه جا را پر از ارواح و شياطين مي بيند كه بر زندگي او سايه اي وسيع انداخته است. علت اين امر آن است كه در زندگي انسان ابتدايي، پرسش هاي اساسي و حياتي پاسخ هايي آرام بخش و سودمند در برندارد، چراكه دانسته هاي ذهني در جريان رشد و تكوين معرفت در مراحل ابتدايي و عاميانه قرار دارد. در واقع انسان هاي بومي در هر مسير انحرافي و در برابر هر پديده اي كه قرار مي گيرند آن را با كمك ارواح و همخواني با آن مي سنجند.

مباني اساسي آنيميسم را در سه محور مي توان برشمرد: الف) اعتقاد به ارواح؛ ب) اعتقاد به مانا؛ ج) اعتقاد به سحر و جادوگري.

 

الف) اعتقاد به ارواح:

جامعه شناسان معتقدند منشأ اعتقاد به ارواح در فرهنگ هاي ابتدايي مسير تكاملي را پيموده است. در ابتدا انسان هاي ابتدايي به علت ناداني و عدم رشد فكري، بر مبناي احساسات و عاطفه پديده هاي طبيعي را داراي روح تلقي مي كردند. از ديدگاه آنان، بسياري از اتفاقات و جريانات طبيعي مثل آتش فشان، رعدوبرق، رشد و نمو گياهان و … معلول اراده ارواح تلقي مي شد. علاوه بر اينها بوميان آفريقا بر اين باور بودند كه تعدادي ارواح آزاد (مانند اجنه) در چشمه ها و كوه ها و … سرگردانند. قبايل «دوجون» و «بانتو» در آفريقا روح را عبارت از جسم سيال و كهربايي مي شمارند كه جاي آن در بدن، خون است و داراي قدرتي است كه مي تواند از جسمي به جسم ديگر، از جايي به جاي ديگر به سرعت منتقل شود. وقتي روحي از بدن صاحبش جدا شود، موجود خطرناكي مي شود. قبايل «باميا» در آفريقا، معتقدند كه روح هركس شبيه سايه اوست و مانند همزاد هميشه همراه صاحبش است و شكل آن همان سايه و تصوير عكسي است كه در آب منعكس مي شود. عموماً قبايل بومي پيرو آنيميسم، معتقدند كه روح در بدن هركسي عاريه است و هميشه مي كوشد كه از آن فرار كند، از اين رو، از منافذ بدن صاحبش خارج مي شود، به خصوص از راه دهان و بيني و گوش ها. از اين جهت بعضي قبايل مانند «سلب ها (Celebs) » بيني و ناف و منافذ ديگر شخص مريض را مسدود مي كنند.

 

ب) اعتقاد به نيروي «مانا»:

در مورد مانا قبل از هر توضيحي ذكر اين نكته ضروري است كه اعتقاد به «مانا» در آيين توتميسم پيشرفته هم وجود دارد.

مانا به طور كلي چه در آئين توتميسم، چه در آئين آنيميسم به معناي نيروي غيرمادي، كلي و نامشخص است كه به همه چيز تحريك و حيات مي بخشد و ممكن است در همه چيز باشد. اما مفهوم اختصاصي مانا در آنيميسم اين است كه اگر در چيزي بيشتر متمركز باشد آن چيز داراي نيرو و خاصيت جادويي زيادي خواهد بود. بنابراين، در آنيميسم جادوگران مي كوشند كه نيروي بيشتري كسب كنند تا نيروي جادويي آنها، براي غلبه بر دشمن و تسخير ارواح شر، زيادتر شود.

بر همين مبنا، سوءاستفاده از مانا در آنيميسم بيشتر از توتميسم بوده است چراكه مانا در جان گرايي در مسير سحر و جادويي به كار مي رود و در صورتي كه در توتميسم فقط به عنوان نيروي محركه در اشياء و جانداران شناخته شده است.

 

ج) اعتقاد به سحر و جادوگري:

در آنيميسم اعمال سحر و جادوگري دو كاركرد داشته است: اول آنكه ارواح شياطين و دشمنان را از افراد معتقد به آيين دور كنند. دوم آنكه به وسيله سحر و جادو اخبار و حوادث آينده را پيشگويي كرده و انسان ها را نسبت به محيط و وضعيت آينده شان باخبر سازند.

در اين باره ويل دورانت كه تحقيقات گسترده اي انجام داده مي گويد: «هنگامي كه انسان اوليه عالمي از ارواح براي خود ساخت، بدون آنكه ماهيت واقعي و تمايلات آنها را بداند، درصدد برآمد خشنودي آنها را جلب كند و از آنها در امور خود استمداد جويد، به اين ترتيب است كه به جان گرايي براي اشياء كه ريشه ديانت اوليه است، عامل ديگري (سحر و جادو) افزوده شد و اين سحر به منزله روح شعائر ديني به شمار مي رود».

● اسپریتوالیسم (Spiritualisme) روح گرایی

دو طرزفکر با این نام شناخته می شود:
١)  سیستمی فلسفی که باور دارد دنیا از دو واقعیت تشکیل شده است :ماده و روح، و این دوگانگی در ساختار  انسان نیز به کار رفته است.
۲) سیستمی فلسفی که باور دارد در دنیا تنها یک واقعیت وجود دارد و آن روح است.

 

+ نوشته شده توسط علی اصغر در جمعه هشتم آذر 1387 و ساعت 8:15 قبل از ظهر |
درون اینه ها درپی چه می گردی ؟
 بیا ز سنگ بپرسیم
 که از حکایت فرجام ما چه می داند
بیا ز سنگ بپرسیم
زانکه غیر از سنگ
کسی حکایت فرجام را نمی داند
همیشه از همه نزدیک تر به ما سنگ است
 نگاه کن
نگاه ها همه سنگ است و قلب ها همه سنگ
 چه سنگبارانی ! گیرم گریختی همه عمر
کجا پناه بری ؟
خانه خدا سنگ است
به قصه های غریبانه ام ببخشایید
 که من که سنگ صبورم
 نه سنگم و نه صبور
دلی که می شود از غصه تنگ می ترکد
چه جای دل که درین خانه سنگ می ترکد
در آن مقام که خون از گلوی نای چکد
عجب نباشد اگر بغض چنگ می ترکد
 چنان درنگ به ما چیره شد که سنگ شدیم
دلم ازین همه سنگ و درنگ می ترکد
بیا ز سنگ بپرسیم
که از حکایت فرجام ما چه می داند
از آن که عاقبت کار جام با سنگ است
بیا ز سنگ بپرسیم
 نه بی گمان همه در زیر سنگ می پوسیم
 و نامی از ما بر روی سنگ می ماند ؟
درون اینه ها در پی چه می گردی ؟

                                                                  "فریدون مشیری"

+ نوشته شده توسط علی اصغر در یکشنبه سوم آذر 1387 و ساعت 5:27 قبل از ظهر |

از ویکی‌پدیا، دانشنامهٔ آزاد

کریتیویسم یا خلاق گرایی نام یک مکتب هنری است.

این مکتب بر روی خلاقیت خارج و یا داخل حیطه هنجار شناسی هنر تاکید دارد.هنرمند با فراموش کردن گذشته هنر،دست به خلق آثاری نو و تازه با توجیهات هنری می‌آزاید.پس از رواج کپی کاری آثار هنری، این مکتب ارزش دوبارهٔ هنر ناب و خلاقانه را به جامعه هنر بازگرداند.هنرمند در این مکتب بر اساس دیده‌های و با برداشت از هر هنری در قالب خلاقیت محظ اثر خود را ارائه می‌کند.

+ نوشته شده توسط علی اصغر در یکشنبه سوم آذر 1387 و ساعت 5:20 قبل از ظهر |
آرت دکو یا هنر تزئینی مختلط یک جنبه هنری است که در قرن بیستم به وجود امد. واژه آرت دکو از نام نمایشگاه بین الملی هنرهای تزئینی و صنعتی مدرن (Exposition Internationale des Arts Décoratifs et Industriels Modernes) گرفته شده‌است. ارت دکو روی معماری، تزئینات داخلی، سرامیک، مد، طراحی صنعتی و هنرهای دیگر اثر داشت.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط علی اصغر در جمعه یکم آذر 1387 و ساعت 7:27 بعد از ظهر |
کوبیسم با آنکه فقط از طریق واپسین نقاشیهای مارک , ماکه , لایونل فایتینگر بر اکسپرسیونیسم آلمان تأثیر گذاشت از نخستین لحظه‌های پیدایش فوتوریسم عملاً در بطن نقاشی و پیکر تراشی فوتوریسم تأثیر گذاشت .

فوتوریسم ابتدا جنبشی ادبی برخواسته از ذهن فیلیپو توماسو مارینتی شاعر ایتالیایی (۱۹۰۸) بود که بعدها در نقاشی تأثیر گذاشت . فوتوریسم در اصل جنبشی برخواسته از شهر میلان بود و به صورت طغیان روشن فکران جوان بر ضد رخوت کالبد فرهنگی و تاریخی ایتالیا در سده ۱۹ پدیدار شد . بخشی از جنبش فوتوریسم برخواسته از شخصیت شعله ور مارینتی بود , فوتوریسم مارینتی و پیراونش در فلسفه‌های هانری برگسون و فردریش نیچه ریشه داشت که به نوعی طغیان گری و آنارشیست در رفتار آنها تبدیل شد .
از هنرمندان به نام این مکتب می‌توان به مارینتی , اومبرتو بوتچونی , کارلو کارا و لوئیجی روسولو , جینو سورینی در اوایل ۱۹۰۹ در میلان اشاره کرد و بعد‌ها یکی از تأثیرگذارتین افراد این مکتب یعنی جاکومو بالا که استاد مارینتی هم بود , به آن پیوست .
+ نوشته شده توسط علی اصغر در جمعه دهم آبان 1387 و ساعت 1:57 قبل از ظهر |

هنر دیدگانی

 
یک نمونه خطای دید، اثر هنرمند مجاری تبار، ویکتور وازارلی

هنر دیدگانی (Optical Art یا Op Art) به نوعی نقاشی یا اشکال دیگر هنر گفته می‌شود که با خطای دید سر و کار دارند و یا از آن استفاده می‌کنند. هنر دیدگانی، یک جنبش هنری بود که در سالهای دههٔ شصت میلادی، از هنر پاپ (Pop Art) مشتق شد و به صورت مکتبی مستقل درآمد.
بسیاری از نمونه‌های مشهور هنر دیدگانی سیاه و سفید رسم شده‌اند، به این دلیل برخی آن را آبستره می‌دانند. بیننده‌ای که به آثار این سبک می‌نگرد، ممکن است حرکت، چشمک زدن، خاموش و روشن شدن، چرخش، لرزش یا جهش مشاهده کند.
عبارت انگلیسی Op Art اولین بار به سال ۱۹۶۴ در مجلهٔ تایمز آمده، اگر چه بسیاری آثاری که امروزه به عنوان Op Art دسته بندی می‌شوند، پیش از این تاریخ آفریده شده‌اند.
در سالهای اخیر با گسترش و رشد گرافیک کامپیوتری انواع جدیدی از این آثار پدید آمد که نمونهٔ شاخص آنها، تصاویری بود که در سالهای دههٔ ۷۰ خورشیدی به نام تصاویر سه بعدی در جراید به چاپ می‌رسید

+ نوشته شده توسط علی اصغر در جمعه دهم آبان 1387 و ساعت 1:55 قبل از ظهر |
مینی مالیسم یا کمینه گرایی، مکتب هنری است که اساس آثار و بیان خود را بر پایه سادگی بیان و روش‌های ساده و خالی از پیچیدگی معمول فلسفی و یا شبه فلسفی بنیان گذاشته‌است.

مینی مالیسم در شکل‌های مختلفی از طراحی و هنر، به ویژه در هنرهای تصویری و موسیقی استفاده می‌شود.مینی مالیسم پس از جنگ جهانی دوم، در هنر غرب به وجود آمد و بیشتر از سوی هنرمندان هنرهای تصویری آمریکایی در اواخر دهه ۶۰ میلادی و اوایل دهه ۷۰، گسترش پیدا کرد. مینی مالیستها معتقدند با حذف حضور فریبنده ترکیب بندی و استفاده از موارد ساده و اغلب صنعتی که به شکلی هندسی و بسیار ساده شده قرار گرفته باشند،می توان به کیفیت نـاب رنگ، فرم،فضا و ماده دست یافت. از هنرمندان این سبک می‌توان به دیوید اسمیت،دونالد جاد،ارنست تروا، سول لویت، کارل آندره، دن فلاوین، رابرت رایمن، رونالد بلادن و ریچارد سِرا اشاره کرد. آثار هنر مندان مینی مالیست گاه کاملاً تصادفی پدید می‌آمد و گاه زادهٔ شکل‌های هندسی ساده و مکرر بود. مینی مالیسم نمونه‌ای از ایجاز و سادگی را در خود دارد و بیانگر سخن رابرت براونینگ است: (Less is more) «کمتر غنی تر است».


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط علی اصغر در جمعه دهم آبان 1387 و ساعت 1:50 قبل از ظهر |